چهار پرده از یک اخراج
میگویمش تو که در قامت انتشار نشریه نیستی. چه کسی پشت نشریه است؟ که میگوید پسر خاله ام....! میگویم خوب تبریک میگویم ولی از دست من چه کاری بر میآید؟ میگوید: میخواهیم در همان شماره اول فیل هوا کنیم و برای همین همانند چشم انداز ایران که به تحلیل پرونده ای ۳۰ خرداد ۶۰ همت گمارده، میخواهیم به سراغ خرداد ۸۲ برویم!!! از قیاس مع الفارقش خنده ام میگیرد و میگویم اشکالی ندارد ولی خودت را با لطف الله میثمی مقایسه نکنیا یه موقع......!
النهایه میگوید ما فکر کردیم برای این فیل هوا کردن برای شماره اول با تو حتما مصاحبه کنیم در مورد دانشگاه و به ویژه خرداد ۸۲ و زندان و....! میگویمش که اگر خودت بودی هیچگاه حاضر به مصاحبه نمیشدم ولی چون پای پسرخاله ات در میان است، باشد. فقط به خاطر لیبرالیسم دانشگاهی و البته پسرخاله ات!
روز مصاحبه آن طرف در فستیوالی که در حال برگزار کردنش هستم کارهای زیادی دارم ولی به جهت وفای به عهد از خیرشان میگذرم و رهسپار دانشکده حقوق میگردم تا مصاحبه ای طولانی و تقریبا ۲ ساعته را پشت سر نهم. مصاحبه کننده بسی پررو تشریف دارد و تا فیها خالدون بنده و دانشگاه تهران و اعتراضات ۸۲ را مورد پرسش قرار میدهد. حتی وارد مسائل حوزه خصوصی ام نیز میشود. من نیز که آنچنان کنجکاو میبینمش، سعی میکنم با صبر و حوصله به سولاتش پاسخ دهم. نهایتا مصاحبه ای که ساعت ۱۱ صبح آغاز گردیده حوالی ساعت ۱۳ به پایان میرسد.
پرده دوم: هفته دوم مهر تلنگر منتشر میشود با تیتر مصاحبه من که "من اسطوره نیستم" از تعجب شاخ در میآورم که چه کسی فکر میکرده بنده اسطوره ام که گفته باشم من اسطوره نیستم! یادم میافتد که سوال آخرش این بود که طیف روشنفکر دینی انجمن دانشکده یا دانشگاه شما را متهم به تندروی و....میکنند و نقدهایی به شما دارند و من جواب داده ام : من "که" اسطوره نیستم. من هم انسانی هستم جایز الخطا که حتما در زندگی سیاسی ام اشتباه میکنم ولی بدین دلایل این انتقادات را قابل پذیرش نمیدانم و.... و این آقا با حذف یک "که" بلایی سر تیتر آورده که.....!
متن را که شروع به خواندن میکنم میبینم از یک مصاحبه ۲ ساعته متنی ۲ صفحه ای در آورده اند و با زدن تمامی موخره ها و مقدمه ها متنی بی معنا در آورده اند که هیچ جمله ای به جمله دیگر ربط ندارد و عملا تنها بولتنی امنیتی ساخته اند که غرضش این است که بگوید من گفته ام یک شورشی و اغتشاشگر هستم و مواضعم در باب نظام سیاسی حال حاضر ایران به شدت براندازانه است و.....!
شاکی میشوم و مصاحبه کننده را نهیب میزنم. میگوید آره آخه فلانی آخر شب بوده و حوصله تایپ کردن نداشته، به همین خاطر از هر پاراگراف یک جمله رو تایپ کرده! و به سان تمام ابلهان آملی ادامه میدهد که آقا حالا که اتفاقی نیفتاده. توضیح و جوابیه بنویس. چاپ میکنیم! بهش میگم مردک اینها همش سنده پیش اطلاعات. با این دستکاری ها که تو مصاحبه من انجام دادید برای وزارت اطلاعات بولتن و سند ساختید.
جوابیه و توضیحاتم رو در ۲ صفحه مینویسم و به او میدهم. تا ۵ شماره،هر شماره میگوید این شماره جا نداشتیم شماره بعد چاپش میکنیم. آخر سر هم میآید و کار و نیت خود را به گردن مدیر مسئول بدبخت میادازد که بله احمد این برنامه رو چیده بود که به حیثیت سیاسی ات لطمه بزند و از مجتبی بیات خط گرفته بود و.....و خلاصه اینکه احمد حاضر نیست جوابیه ات را چاپ کند. خلاصه کلی پشت سر مدیرمسئول بیچاره و مجتبی بیچاره تر صفحه میگذارد و دروغ میبافد تا کار خود را به گردن آنها انداخته باشد.
قضیه کلا مشمول مرور زمان میگردد و با وجود آنکه یکبار یکی از حراستیهای دانشگاه کنارم میکشد و میگوید اون مصاحبه بدجوری دست اطلاعات آتو داده و پلیس امنیت و شخص طلایی واستادند که حالا که عارف خودش پذیرفته که اغتشاشگر است و برانداز و... باید از دانشگاه اخراج بشه و... و خلاصه اطلاعات داره پیغام پسغام میفرسته و استعلام میکنه و... ولی چون در آن زمان درگیر یک مسئله عاطفی شخصی هستم به سان طلسم شدگان از کنار داستان میگذرم.
جمهوریت که در میاد میخوام کل داستان رو توش بنویسم و پته تلنگر رو توش بریزم رو آب و بولتن سازی شون رو نشون بدم و... که یاد ریخت ارتش سرخیها میافتم و پیش خودم میگم حالا تا مسئله جدی نشده و تبدیل به خطر برام نگردیده کاری به کارشون نداشته باشم و کمونیستها رو با دعوای درون لیبرالی خوشحال نکنم.
القصه داستان میگذره و ۴ ماه بعد نامه اخراجم از کمیسیون گزینش وزارت علوم -فروردین ۸۵- میاد و "اولین سه ستاره" میشم! کمیسیون گزینش به استناد نامه مبنی بر معاندتم از سوی وزارت اطلاعات در حالی که باید پایان نامه ارشدم رو دفاع کنم، اساسا ورود و تحصیلم در دوره کارشناسی ارشد را "کان لم یکن" اعلام میکنه و.... داستان اون مصاحبه هم کاملا فراموش شده از ذهنم پاک میشه.....
۳: پرده سوم: ۲ ماه پیش مصاحبه کننده آن نشریه لیبرال نما، دیگر فکر میکند که "شیادیت" و "عاملیت اش برای نهادهای امنیتی" دیگر به تاریخ پیوسته و فراموش شده است و حال زمان آن فرا رسیده است که بی هیچ ترسی از عواقب آن شیادیت در اکنون او ، بتوان راجع به گذشته حرف زد و اعتراف کرد و بار گناهان خویش فروکاست.
شاید هم فکر میکند "پیمان عارف دیگر خرفت شده است و آن حافظه درخشان از کف بداده است و من هر چقدر هم به افعال ناشایست و شیادانه خویش در قبالش اعتراف کنم، او که چیزی به یاد نخواهد آورد"! لذا به سان گناهکارانی که در اتاقک کلیسا لب به اعتراف گشوده اند در "شوکران نامه" خویش ، در مطلبی تحت عنوان " ۳ گانه ای از سر یاس" لب به اعتراف میگشاید و مسئولیت "آن غیر شرافتمندانه ترین فعل سیاسی ممکنه" و دستکاری عامدانه در مصاحبه من به قصد اضرار و وارد آوردن لطمه سیاسی-امنیتی به حقیر را بر عهده میگیرد تا در قسمت سوم ۳گانه اش در پی مرثیه ای بر دریای مازندران و دانشجویان پلی تکنیک چنین بنگارد:
3 : با پيمان عارف صحبت کردم . صدايش مي لرزيد . اصلا از قاطعيت هميشگي و
لحن اميدوارانه صدايش خبري نبود . با ياس سخن مي گفت . وسايل زندگي اش را
از تهران جمع کرد و به تبريز ، زادگاهش بازگشته است . کم چيزي نبود .به
خدا و به مقدساتمان کم چيزي نبود ، اخراج نفر سوم کارشناسي ارشد در رشته
علوم سياسي دانشگاه تهران در هنگام تحصيل ، همان که سيف زاده کانت ايرانش مي
ناميد و نقيب زاده ، گپ زدن با او را به تنهايي هميشگي اش ترجيح مي داد و
احمدي او را نابغه اي بزرگ در علوم سياسي و در شناخت تاريخ مشروطه مي
دانست . پيمان همان دانشجوي پر حرارتي بود که با سادگي مخصوص به خود ،
همواره چهره اي شناخته شده در ميان تجمعات دانشجويي بود که با حرارت و خلوصي
مثال زدني فرياد آزادي سر مي داد . غافل از آنکه سخن نه از درد ما ست که خود
از درديست که ماييم . به فرض که اشتباه هم داشت ، به فرض که نواقصي هم در
رفتارش داشت ، اما با او بد کرديم . خيلي از ما با او بد کرديم . درد و
دلهايش را نشنيديم . او را از ميان خود رانديم . اخراجش که کردند ، برايش
هيچ نکرديم . هيچ . هيچ . هنگام انتخاب کردنهايمان روباهان مکار قدرت طلب
را به او ترجيح داديم . امروز ولي صداي پيمان عارف خسته بود . دل و دماغ
صحبت کردن از حال و احوال سياست هم در سخنانش نمي يافتي . ما اين کار را
کرديم . هميشه اين کار را مي کنيم . """يادش بخير ، در همان "مصاحبه معروفي" که
" بزرگترين اشتباه سياسي و اخلاقي من" در اين سالها در انتشار آن صورت گرفت ،"""
پيمان عارف گفت : " ما از نسل عصيانيم . ما انقلابي نيستيم اما عصيانگريم
. اينک که با عريان ترين چهره جمهوري اسلامي با روي کار آمدن احمدي نژاد ،
طرف شده ايم ، بايد که عصيانگر بمانيم . پيمان خسته اما ديگر عصيانگر
نبود .
۴: پرده چهارم: ۴شنبه پیش از پی حیرتی که از روز یکشنبه ۱۸ آذر برایم به جای مانده و عذاب وجدانی که گرفته ام که "هان! ۳ ماه است پایت را به دانشگاه نگذاشته ای و دانشگاه و دانشکده خود آنقدر بی صاحب رها کرده ای که چند تا تجزیه طلب و لیبرال نمای امریکایی افسار آن به دست گرفته اند" ، راهی دانشگاه میشوم
تا حداقل با بودنم و حضور فیزیکی ام پاسخی داده باشم به انتقاد سلمان عزیزم که ۱۸ آذر میگفت : تو که امسال نیستی ما همه مون نوچگی رشید رو اختیار کرده ایم و در نبود تو شدیم عامل اون! و ازم میخواست که ارتباطم رو با دانشگاه قطع نکنم و....!
سر ظهر صدایی بلند میشود و جمعیتی تظاهرکننده در وسط دانشگاه پیدایشان میشود که خواهان آزادی "میلاد عزیزی" هستند. عملا جمعیتی بهشان نمیپیوندد و مجبور به بازگشت به دانشکده ادبیات میشوند. به همراه تیرداد عزیزم پشت سرشان راه میافتیم تا ببینیم داستان به کجا میرسد. آنجا رئیس جدید انتظامات دانشگاه که در زمان ما کارمندی ساده بود، پیش میآید و احوالپرسی میکند و میگوید "آقا من اصلا میخواهم به حاج آقا عمید بگویم شما را نه تنها به دانشگاه برگرداند بلکه پست سازمانی "مسئولیت جنبش دالنشجویی دانشگاه" را هم به شما بدهد و هر حقوقی هم خواستید بهتان پرداخت کند.
با خنده میگویم چطور مگه آقای امیری؟ میگوید بابا جان دوره شما ما حداقل میدونستیم با کی طرفیم و سر مسائل دانشگاه باید با کی حرف بزنیم. اعتراضات هم صاحب داشت. ما با تو طرف بودیم که دانشجوی خودمون بودی. الان اینجا دیگه حساب کتاب نداره. هرکی رو میگیریم میبینیم دانشجوی هرجایی هست غیر دانشگاه تهران! خلاصه دقایقی مزاح و تکه پرانی بینمان رد و بدل میشود تا نهایتا بهش میگویم آقا برو دنبال آزادی میلاد عزیزی. همشهریتم هست. دانشگاه هم اینطوری آروم میشه.
میگه بگذار با حراست تماس بگیرم و با حاج آقا لشکری صحبت کنم! پیش خودم میگم تو این دوره ای که ما از دانشگاه اخراج شدیم چقدر تعداد حاج آقا ها تو دانشگاه زیاد شده! تکثیر سلولی میکنند؟ ظاهرا لشکری رو نمیتونه پیداش کنه و میگه عصر باهاش حرف میزنم.
۲ ساعت بعد جلوی دانشکده باز با تیرداد واستادیم و گرم صحبتیم که یکی از حراستیون که اسمش رو نمیدونم سر میرسه. صداش میکنم و میگیم آقا این میلاد عزیزی رو از داخل دانشگاه گرفتند بردند. لطفا پیگیرش باشید!
وای میسته و وارد صحبت میشه. میپرسم اسمتون رو من راستی نمیدونم. میگه لشکری هستم. معاون حراست دانشگاه! خندم میگیره. آخه به جثه نحیفش اصلا "حاج آقا لشکری" که ظهر شنیدم نمیخوره.....! صحبتمون که گل میاندازه، بهش میگم ببین خداییش حالا دوره ما بهتر بود یا الان که هر کی به هر کیه؟ شما فکر میکردید با اخراج من تهرانو خفه میکنید، الان که خیلی بدتر شده که! تازه یک خلائی به وجود آوردید که دانشگاه تهران عملا شده پاتوق عمومی علامه ایها و پلی تکنیکیها و آزاد درگوز آبادیها! و این وضعیت تنها و تنها نتیجه عملکرد خودتونه!
آه از نهادش بر میخیزه که به خدا تو آخه خودت اشتباه کردی. الان باید دکترات رو میگرفتی و اینجا هیئت علمی میشدی. من هر بار که میبینمت اینجا دلم میگیره و....! بهش میگم آخه خوب لجاجت عمید باعث این وضع شد دیگه!
میگه: به تمام مقدسات قسم، نه! اشتباه میکنی. تو از عمید نخوردی. از اون مصاحبه تلنگرت خوردی که توش خودت گفته بودی میخوای نظام رو براندازی کنی و تو داستان ۸۲ عامدانه برنامه اغتشاش داشتی و....! اون مصاحبه رفت بالا و برات تبدیل شد به یک پرونده گنده و رفت دست مقامات بالای وزارت -منظور وزارت اطلاعات است- و اونهام گفتند که حالا که خودش پذیرفته که اغتشاشگره، گوشش رو بگیرید از دانشگاه تهران پرتش کنید بیرون تا دانشگاه تهران آروم بشه! ما هم هر چقدر مقاومت کردیم و گفتیم که این استعداد دانشکده حقوق است و فلان است و باید بماند و اجازه دهید باهاش صحبت کنیم و اشتباهاتش رو بهش بگیم متاسفانه کاری از پیش نتونستیم ببریم!!!
این بود داستان اخراج من در ۴ پرده. قضاوت از آن خوانندگان است اما تمنای نگارنده ،رسوایی و روی سیاهی ابدی "بولتن ساز تلنگری" است و بس!
